غذاهای عجیب و چندش آور
که برای ما و خیلی های دیگه عجیب و چندش آوره
با برخی از این غذاها آشنا بشیم
اگه دلشو نداری نگاه نکن
که برای ما و خیلی های دیگه عجیب و چندش آوره
با برخی از این غذاها آشنا بشیم
اگه دلشو نداری نگاه نکن
نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
راز دیوید لنگ
آیا این امکان دارد که بشر، ناگهان در برابر دیدگان سایر مردم از روی کره ی زمین ناپدید شود؟
پیش از آنکه به این پرسش پاسخ گویید بهتر است به ماجرای مردی بنام «دیوید لنگ» (David Lang) نگاهی بیندازیم.
این رویداد شگفت انگیز به یک چشم برهم زدن، در یک بعد از ظهر روشن و آفتابی روز 23 سپتامبر سال 1880 در مزرعه ی دیوید لنگ که در چند کیلومتری شهر «گلاتین» در ایالت تنسی واقع است اتفاق افتاد.
مکانی که این رویداد در آن رخ داد، یک محل خوش منظره و باصفا بود. خانه ی دیوید یک خانه ی آجری بود که درختان تاک، دیوارهای آن را پوشانده بود. و رو به روی آن، چهل جریب چراگاه قرار داشت که دام ها در آن به چرا می پرداختند، و تابستان گرم و طولانی، چمن های این چراگاه را سوزانده بود.
در بعد از ظهر آن روز، دو فرزند دیوید که یکی هشت ساله و دیگری یازده ساله بود، با یک ارابه ی چوبی کوچک که پدرشان آن روز صبح برایشان خریده بود، بازی می کردند. در این هنگام مادر و پدرشان از خانه بیرون آمدند. خانم «لنگ» به شوهرش گفت:
_ دیوید عجله کن تا فروشگاه ها تعطیل نشده مرا با درشکه به شهر برسان می خواهم قدری خرید کنم.
آقای لنگ در این هنگام به نرده ی کنار چراگاه رسیده بود و قصد داشت به دیدن اسب های زیبای خود برود. در کنار نرده ایستاد و نگاهی به ساعت جیبی بزرگ خود انداخت و در همان حال به همسرش گفت:
_ عزیزم تا چند دقیقه ی دیگر برمی گردم تا با هم به شهر برویم.
اما او هیچگاه بازنگشت. زیرا دیوید لنگ تنها سی ثانیه با سرنوشت فاصله داشت!
بچه ها به درشکه ی یک اسبه ای که از میان جاده ی دور و دراز به سوی خانه می آمد اشاره کردند، بازی را کنار گذاشتند و به سوی قاضی «آگست پک» (August Peck) که در آن درشکه نشسته بود دویدند. این مرد همیشه برایشان هدایایی می آورد. خانم لنگ نیز این درشکه را دید. دیوید نیز دستی به سوی قاضی تکان داد و روی خود را رگرداند تا به خانه باز گردد.
ولی هنوز بیش از شش قدم برنداشته بود که در برابر دیدگان همه ی حاضران ناپدید شد. خانم لنگ فریادی کشید.
بچه ها نیز از آنچه اتفاق افتاده بود وحشت زده سر جایشان میخکوب شدند. سپس همگی بی اراده به سوی نقطه ای که چند ثانیه پیش دیوید را در آنجا دیده بودند، دویدند. قاضی پک و برادرزنش نیز که همراه او بود، از درشکه پیاده شدند و در مزرعه بنای دویدن گذاشتند. هر پنج نفر آن ها به نقطه ای که دیوید لنگ در آنجا ناپدید شده بود رسیدند. در آنجا حتی یک درخت، یک بته، و حتی یک سوراخ بر سطح زمین وجود نداشت و اصلا کمترین مدرک و اثری بر جای نمانده بود تا لااقل بتوان گفت بر سر دیوید چه آمده است!
همگی در آن اطراف به جستجو پرداختند تا شاید اثری از مرد گمشده بیابند، ولی جستجوی آن ها بی نتیجه بود. خانم لنگ نیز دچار ناراحتی عصبی شد و در حالیکه پی در پی فریاد می کشید، او را به داخل خانه بردند.
در این هنگام همسایگان آن ها از صدای دیوانه بار ناقوص بزرگی که در حیاط عقبی وجود داشت، متوجه شدند واقعه ای مهم اتفاق افتاده است و آن ها نیز به نوبه خود زنگ ها را به صدا درآوردند. غروب آفتاب گروهی از مردم، در حایکه بیشتر آن ها فانوسی به دست داشتند در محل رویداد اجتماع کردند.
آن ها وجب به وجب سراسر مزرعه ای را که چند ساعت پیش، دیوید لنگ صحیح و سالم در آن ایستاده بود، مورد کاوش قرار دادند و ضمن جستجو پاهای خود را به زمین می کوفتند تا شاید سوراخی در آنجا پدیدار شود، اما کوشش آن ها نیز به نتیجه ای نرسید. دیوید لنگ به گونه ی اسرار آمیزی در برابر دیدگان زن و دو فرزندش، و دو مرد دیگر ناپدید شد. او یک لحظه در آنجا بود و لحظه ای دیگر اثری از او وجود نداشت!
تا چند هفته بعد، ماموران دولتی می کوشیدند مردمان کنجکاوی را که برای تماشای آن مزرعه ی اسرار آمیز ازدحام کرده بودند پراکنده سازند.
خانم لنگ از ضربه ی روحی که بر اثر این رویداد به او وارد شده بود به بستر بیماری افتاد و همه ی خدمتکاران، به جزء «سوکی» آشپز پیر خانواده، آنجا را ترک گفتند.
کسانی که هنوز از یافتن دیوید ناامید نشده بودند، زمین مزرعه را در نقطه ای که او ناپدید شده بود کندند، ولی جزء یک لایه سنگ آهک چیزی به دست نیاوردند. هیچگاه برای دیوید مجلس ترحیمی برگزار نشد، و خانم لنگ نیز که تا چند سال پس از این رویداد زنده بود، همواره امیدوار بود که روزی شوهرش بازخواهد گشت.
سرانجام، او به قاضی پک اجازه داد که مزرعه را اجاره کند، اما حاضر نشد قطعه زمینی که دیوید در آن ناپدید شده بود را اجاره دهد، و تا زمانی که خانم لنگ زنده بود این چراگاه دست نخورده باقی ماند.
با گذشت زمان، هیجانی که پس از ناپدید شدن اسرار آمیز دیوید پدید آمده بود، کم کم فرونشست. زمستان فرا رسید و پس از آن، بهار از راه رسید. خانم لنگ اسبهایش را فروخت و قاضی پک اسب های خودش را در آن مزرعه به چرا مشغول کرد.
شگفت انگیز تر از حادثه ی ناپدید شدن دیوید، رویدادی بود که تقریبا هفت ماه پس از ناپدید شدن او رخ داد.
فرزندان او متوجه شدند که در نقطه ای که پدرشان را در آنجا دیده بودند، دایره ای از چمن به قط پنج متر روئیده بود. هنگام غروب، همین که این دو کودک در کنار چمن ایستاده بودند، یکی از آن ها که یکدختر یازده ساله بود بی اختیار پدرش را صدا زد و لحظه ای بعد، در نهایت تعجب، صدای پدرشان را شنیدند... که با صدای ضعیفی درخواست کمک می کرد... این صدا همچنان ادامه داشت تا آنکه برای همیشه خاموش شد.
اسرار کشتی ماری سلست
کشتی باری "دی گراتیا "در مسیر خود از نیویورک به جبل اطارق با کشتی دو دکله عجیبی مواجه شد که مسیر آن ثابت نبود مثل آن بود که ناخدایی مست کشتی را هدایت می کرد وقتی باد می وزید کشتی به هر سو منحرف می شد . ناخدای "دی گراتیا " هیچکس را بر عرشه آن کشتی ندید – برای همین چند علامت فرستاد اما پاسخی نشنید . کشتی نزدیکتر شد. قایقی به آب انداخته شد ناخدا و معاون دوم بطرف کشتی عجیب پارو کشیدند. نزدیکتر شدند. نام کشتی بر بدنه آن خوانده می شد" ماری سلست " ناخدا و همراهان به عرشه ان پا نهادند. ساعت سه بعد از ظهر 5 دسامبر 1872 بود . آنچه در آنجا یافتند آغاز معمایی شد که اکنون بیش از یک قرن از آغاز آن می گذرد. انها هیچکس را ندیدند. کشتی را جستجو کردند، اما خالی بود. " ماری سلست " بر آتلانتیک پهناور به تنهایی شناور بود . کشتی در وضعیتی مناسب بود بادبانها و عرشه و بدنه همه سالم بودند. بار آن بشکه های الکل دست نخورده در سر جای خود قرار داشت- مقدرای زیادی مواد غذایی و آب در کشتی بچشم میخورد . در خوابگاه ملوانان لباسها خشک و منظم بر روی هم چیده شده بود. چند تیغ صورت تراشی زنگ نزده بر روی میزی قرار داشت و باقیمانده غذایی بر روی آتشی که خاموش شده بود گذاشته بودند. مقداری پوره و یک تخم مرغ عسلی شکسته بر سر میز بود. کنار بشقاب دیگر یک شیشه سر باز شربت سینه بود که چوب پنبه آن را در کنارش گذاشته بودند . طرف دیگر چرخ خیاطی کوچکی قرار داشت و لباس بچه گانه ای زیر آن بود- همان دور و بر قوطی روغن انگشتانه و خرده پارچه ریخته شده بود و در روی دیوار مجموعه ای کتاب در کتابخانه ای بود, خلاصه مثل آن بود که تمام سرنشینان کشتی بی مقدمه و ناگهانی تصمیم به ترک کشتی گرفته بودند. از زمان واقعه مدت زیادی نمی گذشت زیرا غذا از بین نرفته و اشیا فلزی زنگ نزده بود . اتاق معاون هم دست نخورده بود- بر روی میز کاغذی قرار داشت که بر روی آن محاسباتی نیمه تمام همانگونه رها شده بود. سکه های طلا جواهرات و پول در گاو صندق کشتی سر جایش بود فقط زمان سنج ناپدید شده بود . ناخدای "دی گراتیا "احتمال وقوع شورش را مطرح کرد اما چرا تمام کارکنان کشتی فرار کرده بودند و قایق نجات سر جای خود قرار داشت؟ آنها می بایست یا سوار کشتی دیگری شده باشند و یا از عرشه به دریا پریده باشند . ناخدا و معاون "دی گراتیا" سر نخی پیدا کردند . در یکی از گنجه ها شمشیری قرار داشت که بر روی ان لکه های شبیه خون دیده می شد . اگر چه بعدها در اینباره تردید پیدا شد . از این لکه ها بر عرشه کشتی, جایی که بنطر می آمد با تبر شکسته شده باشد نیز به چشم می خورد . تکه ای چوب به طول 6 فوت و عرض یک اینچ از عرشه بریده شده بود , معلوم نبود که این کار برای چه صورت گرفته, وقتی دفتر ثبت وقایع بررسی شد معلوم گردید آخرین بار دو روز قبل مطلبی در آن نوشته شده است :
حدود 400 مایلی محلی که کشتی پیدا شده بود - اگر کشتی بعد از نوشتن این مطلب بلافاصله گم شده بود می بایست روزها بدون ناخدا و خدمه در دریا سرگردان مانده باشد. اما بنظر نمی رسید که چنین باشد. بادبانها" ماری سلست" بر افراشته شده بود . کشتی درست در مسیر وزش باد پیش می رفت . "دی گراتیا" هم و همان مسیر در پشت آن در حرکت بود.اما دی گراتیا در طول این مسیر 400 مایلی توسط ناخدایی هدایت شده بود . بنظر ناممکن می آمد ماری سلست خودبخود این مسیر را پیموده باشد. کسی کشتی را هدایت کرده بود اما چه کسی.؟ تحقیقات اداره دریاداری "جبل الطارق" چیزی را معلوم نکرد. معلوم شد "ماری سلست "از نیویورک با 206 تن الکل حرکت کرده بود. هم چنین به غیر از زمان سنج، زاویه یاب و اسناد مربوط به کالای موجود در کشتی نیز ناپدید شده بود . اثری از ناخدا و همسر و دو دختر کوچکش و دو نفر خدمه کشتی نیز هیچگاه پیدا نشد. توضیحی که بعدها مقامات انگلیسی و آمریکایی ارائه دادند چنین بود : ملوانان خود را با الکل مست کرده اند بعد ناخدا و خانواده اش را به قتل رسانده و فرار کرده اند. اگر چه توضیح قانع کننده نبود زیرا هیچ اثری از کشمکش دیده نمی شد و می یابد لاقل یکی از ملوانان بعدها پیدا شود که نشد. دهها نظریه مطرح شد : کشتی توسط یک هشت پا یا هیولایی مورد حمله قرار گرفته بود و تمام سرنشینان آن را ربوده بدون آنکه بخود کشتی صدمه بزند یا آنکه کشتی در کنار جزیره ای اسرار آمیز پهلو گرفته خدمه بر روی جزیره رفته اند و در آنجا نابود شده و یا گردبادهای دریای تمام سرنشینان کشتی را بدریا ریخته, فرضیه ای دیگر چهل سال بعد در مجله " استراند "مطرح شد. نویسنده مقاله "هواردلین فولد" مدعی شد که یکی از همکارانش به نام "ابل فوسدایک" که شخص تحصیلکرده و دنیا دیده ای بود برای او مطالبی در اینباره نوشته- نامه این شخص حاوی مطالبی بود که نه تنها سرنوشت ملوانان بلکه شکستگی روی عرشه کشتی را نیز مشخص می کرد . فوسدایک مدعی شده بود که او مسافر کشتی و تنها بازمانده واقعه غم انگیزی است که بر روی آن به وقوع پیوسته او دوست نزدیک ناخدا بود و به دلایلی می بایست با شتاب از امریکا بگریزد . ناخدا او را در کشتی خود بدون گذرنامه جا می دهد. در طول سفر ناخدا از نجار کشتی می خواهد که برای دختر او سکویی کوچک بر روی دماغه کشتی بسازد پایه های این سکو در همان محلی که بریدگیها دیده شده بود نصب شد . یک روز بین ناخدا و معاونش گفتگویی در می گیرد : که با لباس می شود به خوبی شنا کرد یا نه؟ برای اثبات این نظریه ناخدا به آب می پرد و شروع به شنا در اطراف کشتی می کند دو نفر دیگر هم به او ملحق می شوند- بقیه بر روی سکوی کوچک جمع می شوند سکو زیر فشار وزن آنها می شکند و همه آنها بدریا میریزند در آنحال کوسه ها به آنها حمله ور می شوند تنها" فوسدایک" زنده می ماند و در حالیکه کشتی از او دور می شده به تخته پاروها می چسبد. روزهای مدید او در دریا سرگردان می ماند تا سر انجام نیمه جان به ساحل شمال شرقی افریقا می رسد . یادداشتهای " فوسدایک " یک قصه ظریفی را بیان می کرد اما روشن نمی ساخت چگونه کشتی 400 مایل بدون آنکه کسی آن را هدایت کند پیش رفته, علاوه بر آن این داستان در بعضی نقاط نقایصی دارد که از مردی تحصیلکرده چون "فوسدایک" ارتکاب آنها بعید بوده, او می گوید کشتی 600 تن وزن- وزن کشتی در اصل 3/1 این مقدار بوده داشته است . همچنین او گفته که ملاحان کشتی انگلیسی بودند در حالیکه بیشتر آنها هلندی بودند و علاوه بر آن شنا به دور کشتی که چند گره دریای سرعت داشته ناممکن بوده است. بعد از صد سال هنوز پاسخ روشنی برای معمای کشتی متروکی که در دریاه ها سرگردان بوده پیدا نشده است .
گردشی تو جهان به اعماق تاریخ
ای که می پرسی نشان عشق چيست ؛ عشق چيزی جز ظهور مهر نيست
عشق يعنی مهر بی چون وچرا ؛ عشق يعنی کوشش بی ادعا
عشق يعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق يعنی رفتن با پای و سر
عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعنی جان من قربان اوست
عشق يعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو
عشق يعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق يعنی بوسه بی شهوتی
عشق ، يار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی
عشق يعنی دشت گلکاری شده ؛ در کويری چشمه ای جاری شده
يک شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امکان با يک گل بهار
در خزانی برگريز و زرد وسخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستن
عشق يعنی زشتی زيبا شده ؛ عشق يعنی گنگی گويا شده
عشق يعنی مهربانی در عمل ؛ خلق کيفيت به زنبور عسل
عشق يعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اينهمه ديوار باش
عشق يعنی يک نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا
زير لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگين تبسم کاشتن
عشق ، آزادی ،رهايی ايمنی ؛ عشق زيبايی ، زلالی ، روشنی
عشق يعنی تنگ بی ماهی شده ؛ عشق يعنی ماهی راهی شده
عشق يعنی آهويی آرام و رام ؛ عشق صيادی بدون تير و دام
عشق يعنی برگ روی ساقه ها ؛ عشق يعنی گل به روی شاخه ها
عشق يعنی از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لای کتاب
در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق يعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش
ای دلاور ،دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل کرده باش
عشق يعنی تشنه ای خود نيز اگر ؛ واگذاری آب را بر تشنه تر
عشق يعنی ساقی کوثر شدن ؛ بی پر و بی پيکر و بی سر شدن
عشق يعنی خدمت بی منتی ؛ عشق يعنی طاعت بی جنتی
گاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقام
عشق را ديدی خودت را خاک کن ؛سينه ات را در حضورش چاک کن
عشق آمد خويش را گم کن عزيز ؛ قوتت را قوت مردم کن عزيز
عشق يعنی مشکلی آسان کنی ؛ دردی از درمانده ای درمان کنی
عشق يعنی خويشتن را گم کنی ؛ عشق يعنی خويش را گندم کنی
عشق يعنی نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
هر کسی او را خدايش جان دهد ؛ آدمی بايد که او را نان دهد
در تنور عاشقی سردی مکن ؛در مقام عشق نامردی مکن
لاف مردی ميزنی مردانه باش ؛ در مسير عاشقی افسانه باش
دين نداری مردمی آزاده باش ؛ هر چه بالا ميروی افتاده باش
در پناه دين ، دکانداری مکن ؛ چون به خلوت ميروی کاری مکن
عشق يعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آکنده از نور خدا
عشق يعنی عارف بی خرقه ای ؛ عشق يعنی بنده بی فرقه ای
عشق يعنی آنچنان در نيستی ؛ تا که معشوقت نداند کيستی
عشق يعنی ذهن زيبا آفرين ؛ آسمانی کردن روی زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلی ؛ از شراب غير انگوری ولی
هر که با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يک راه بی بن بست شد
کاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هر کجا عشق آيد و ساکن شود ؛ هر چه نا ممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنيست ؛ رد پای عشق در او ديدنيست
شعرهای خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان
«
عشق يعنی شور هستی در کلام ؛ عشق يعنی شعر مستی ، والسلام
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در اینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
اونیست که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را
فقط میشه همین جمله گفت
ببینیم...
فکر کنم برای شما هم جالب باشه![]()
مرگ به واقع پایان نیست بلکه آغاز زندگی وحیات ابدی و جاویدان درعالمی ناشناخته و مرموز است