عشق
ای که می پرسی نشان عشق چيست ؛ عشق چيزی جز ظهور مهر نيست
عشق يعنی مهر بی چون وچرا ؛ عشق يعنی کوشش بی ادعا
عشق يعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق يعنی رفتن با پای و سر
عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعنی جان من قربان اوست
عشق يعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو
عشق يعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق يعنی بوسه بی شهوتی
عشق ، يار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی
عشق يعنی دشت گلکاری شده ؛ در کويری چشمه ای جاری شده
يک شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امکان با يک گل بهار
در خزانی برگريز و زرد وسخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستن
عشق يعنی زشتی زيبا شده ؛ عشق يعنی گنگی گويا شده
عشق يعنی مهربانی در عمل ؛ خلق کيفيت به زنبور عسل
عشق يعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اينهمه ديوار باش
عشق يعنی يک نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا
زير لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگين تبسم کاشتن
عشق ، آزادی ،رهايی ايمنی ؛ عشق زيبايی ، زلالی ، روشنی
عشق يعنی تنگ بی ماهی شده ؛ عشق يعنی ماهی راهی شده
عشق يعنی آهويی آرام و رام ؛ عشق صيادی بدون تير و دام
عشق يعنی برگ روی ساقه ها ؛ عشق يعنی گل به روی شاخه ها
عشق يعنی از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لای کتاب
در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق يعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش
ای دلاور ،دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل کرده باش
عشق يعنی تشنه ای خود نيز اگر ؛ واگذاری آب را بر تشنه تر
عشق يعنی ساقی کوثر شدن ؛ بی پر و بی پيکر و بی سر شدن
عشق يعنی خدمت بی منتی ؛ عشق يعنی طاعت بی جنتی
گاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقام
عشق را ديدی خودت را خاک کن ؛سينه ات را در حضورش چاک کن
عشق آمد خويش را گم کن عزيز ؛ قوتت را قوت مردم کن عزيز
عشق يعنی مشکلی آسان کنی ؛ دردی از درمانده ای درمان کنی
عشق يعنی خويشتن را گم کنی ؛ عشق يعنی خويش را گندم کنی
عشق يعنی نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
هر کسی او را خدايش جان دهد ؛ آدمی بايد که او را نان دهد
در تنور عاشقی سردی مکن ؛در مقام عشق نامردی مکن
لاف مردی ميزنی مردانه باش ؛ در مسير عاشقی افسانه باش
دين نداری مردمی آزاده باش ؛ هر چه بالا ميروی افتاده باش
در پناه دين ، دکانداری مکن ؛ چون به خلوت ميروی کاری مکن
عشق يعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آکنده از نور خدا
عشق يعنی عارف بی خرقه ای ؛ عشق يعنی بنده بی فرقه ای
عشق يعنی آنچنان در نيستی ؛ تا که معشوقت نداند کيستی
عشق يعنی ذهن زيبا آفرين ؛ آسمانی کردن روی زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلی ؛ از شراب غير انگوری ولی
هر که با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يک راه بی بن بست شد
کاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هر کجا عشق آيد و ساکن شود ؛ هر چه نا ممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنيست ؛ رد پای عشق در او ديدنيست
شعرهای خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان
«
عشق يعنی شور هستی در کلام ؛ عشق يعنی شعر مستی ، والسلام
سلام دوستان گلم